گنجور

شمارهٔ ۷۱ - در مدح ثقة الملک طاهر و شرح گرفتاری خود

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید
 

تا بقا مایه نما باشد

ثقت الملک را بقا باشد

طاهر آن آفتاب کز نورش

آفتاب فلک سها باشد

جستن راه خدمت سامیش

جز به وجه ثنا خطا باشد

سختم آسان بود ثنا گفتن

جود او مایه ثنا باشد

ای کریمی کامیدواران را

همه لفظ تو مرحبا باشد

ز دکان نیاز گیتی را

خاک صحن تو کیمیا باشد

چشم اقبال شهریاری را

گرد رخش تو توتیا باشد

بر عدو عنف تو سموم بود

بر ولی لطف تو صبا باشد

حزم و عزم تو چون بگیرد جزم

آن زمین باشد این هوا باشد

سایلان را ز دست تو نه عجب

گر نتیجه همه عطا باشد

تا همی دست راد تو گه بزم

پدر و مادر سخا باشد

رای تو ار شود چو وهمت تیز

بر فلک خط استوا باشد

منحنی می شود فلک پس از آن

کز در او گردش رحا باشد

تا همی جاه گیتی افروزت

همچو مهر اصل هر ضیا باشد

دولتت دولت علایی را

مایه و پایه علا باشد

به خدایی که بر جلالت او

هر چه بینی همه گوا باشد

صفت و نعمت او به نزد خرد

همه آلاء و کبریا باشد

گر چنین پادشا که هست امروز

در جهان هیچ پادشا باشد

خدمت بارگاه مجلس او

عمره و مروه و صفا باشد

ور چو تو مرد هیچ دولت را

نیز در دانش و دها باشد

پس چرا چون منی که بی مثلم

به چنین حبس مبتلا باشد

گر همی باغ فضل را از من

رونق و زینت و بها باشد

چون گل لاله جای من ز چه روی

همه در خار و در گیا باشد

این گنه طبع را نهم که همی

مایه فطنت و ذکا باشد

به خدای ار مرا در این زندان

جز یکی پاره بوریا باشد

نان کشکین اگر بیابم هیچ

راست گویی زلیبیا باشد

چون سرشک و چو روی هرگز

نه عقیق و نه کهربا باشد

آشنا ورزمی ز اشک دو چشم

اگرم چشم آشنا باشد

راست گویی هوای زندانم

دیو و افعی و اژدها باشد

همه گر صورتی نگارد ازو

روی آن صورت از قفا باشد

وانگهم سنگدل نگهبانی

که چنو در کلیسیا باشد

از گرانی بلند چون گردم

تکیه بر چوب و بر عصا باشد

رفتن من دو پی بود وانگاه

پشتم از بار آن دو تا باشد

مر مرا گویی از گرانی بند

پای در سنگ آسیا باشد

پیش چشم آرحال من چو مرا

جمله این برگ و این نوا باشد

حبس را زاده ام و مرا گویی

رنج و غم مادر و نیا باشد

چرخ کژ می زند مراد و همی

هر چه باشد همه دغا باشد

نیک دانی که از قرابت من

چند گریان و پارسا باشد

چون منی را روا مدار امروز

که ز فرزندگان جدا باشد

مانده ایشان به درد و من در رنج

این همه هر دو از قضا باشد

لیکن از دین پاک تو نسزد

که بدین مر تو را رضا باشد

گر عنایت کنی و من بر هم

از بزرگی تو را سزا باشد

نه همی فرصتیت باید جست

گر خلا باشد ار ملا باشد

نکته ای گر برانی از حالم

همه امید من روا باشد

ور کنم شغل هیچ کس پس از این

گردنم در خور قفا باشد

با فلک من سیتزه ها کردم

زان تنم خسته عنا باشد

هر که او با فلک ستیزه کند

جز چنین از فلک چرا باشد

همه مهر و وفاست سیرت من

روزگارم کی آشنا باشد

ای بزرگی که شاخ ملک از تو

همه در نشو و در نما باشد

بنده مادحی چنین در بند

نیک بندیش تا روا باشد

آفتابی بلی سزد که تو را

بس فراوان چو من هبا باشد

گنج ها دارم از هنر که بگفت

کس کزان گونه گنج ها باشد

زین بلا گر مرا به جان بخری

این همه گنج ها تو را باشد

ور بدین حاجتم نعم نکنی

نعم من ز بخت لا باشد

نه همه مردمان چنین گویند

که بغایی طریق ما باشد

گر چنین است پس بود در خور

بند شاعر چو او بغا باشد

شاعر آخر چه گوید و چه کند

که از او فتنه و بلا باشد

گر به عیوق برفرازد سر

شاعر آخر نه هم گدا باشد

مگرش چو محمد ناصر

گوهر از پاک مصطفی باشد

لاجرم جاه و حق حرمت او

چون شهیدان کربلا باشد

گر همی حق بود چو تو باید

شاعران را که پیشوا باشد

تو ثنا و دعای من مشنو

کاین و آن از سر هوا باشد

چون تویی راز چون منی پاداش

نه ثنا باشد و دعا باشد

مدحت من شنو که مدحت من

رشته در بی بها باشد

پس از آواز او چو بشنیدی

همه آوازها صدا باشد

من که در خور ثنای شاه کنم

چون من اندر جهان کجا باشد

ور ز من شد گشاده گنج سخن

بند بر پای من چرا باشد

آب اقبال تو روا باشد

که هر امید از او وفا باشد

بنده بودت به طبع و خواهد بود

در جهان هر که بود یا باشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام