گنجور

شمارهٔ ۳۸ - در ستایش مردانگی و جنگجویی

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید
 

تا توانی مکش ز مردی دست

که به سستی کسی ز مرگ نجست

ماهی ار شست نگسلد در آب

بسته او را به خشکی آرد شست

هر که او را بلند مردی کرد

تا به روز اجل نگردد پست

روی ننمود خوب در مجلس

تا ندیدند در مصافش شکست

هر که با جان نایستاد به رزم

دان که در پیشگه به حق ننشست

سر فرازد چو نیزه هر مردی

که میان جنگ را چو نیزه ببست

ای بسا رزمگاه چون دوزخ

که قضا اندر او درست نرست

دل مردان ز ترس چون دل طفل

سر گردان ز حمله چون سرمست

چرخ گردان ز گرد کان چو شبه

تیغ بران ز خون چو شاخ کبست

نیزه چون حمله خواستم بردن

گشت پیچان مرا چو مار به دست

گفتم این شاخ مرگ راست گرای

که بسی دل به خواهم خست

کنی ار احتراز وقتش نیست

ور کنی اضطراب جایش هست

یا بجنبی همی ز شادی خون

یا بلرزی همی ز بیم شکست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام