گنجور

شمارهٔ ۳۰ - مدیح عبدالحمید بن احمد

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید
 

جشن اسلام عید قربانست

شاد ازو جان هر مسلمانست

خانه گویی ز عطر خرخیز است

دشت گویی ز حسن بستانست

باد فرخنده بر خداوندی

که دلش گنج راز سلطانست

خواجه عبدالحمید بن احمد

که به جاه آفتاب دیوانست

نامه ای نیست در کمال و دها

که بر او نام او نه عنوانست

در هنر حله ای نپوشد خلق

که بر خلق او نه خلقانست

نشناسم گرانبها چیزی

که بر جود او نه ارزانست

کف او ابر و رای او مهر است

دل او بحر و طبع او کانست

خامه او پیاده ای است دوان

که سوار هزار میدانست

سر بریده دو نوک نیزه او

خیر و شر است و درد و درمانست

تند ابریست بر ولی و عدو

که درو رحمتست و طوفانست

سر چو بر کلک خط او بنهاد

هر چه در دهر جن و انسانست

گره کلک او چنان دانم

که مگر خاتم سلیمانست

تا سر کلک او به مشک سیاه

بوته سیم ساده بریانست

وز دبیری که در زمانه کند

بر دبیران وبال تاوانست

هر چه در مدح او همی گویند

در برزگی هزار چندانست

ای بزرگی که دامن قدرت

چرخ گردنده را گریبانست

در صفت های عقل تو خاطر

عاجز و ناتوان و حیرانست

دل تو با صفاوت عقل است

تن تو در لطافت جانست

ملک را دانش تو خورشید است

خلق را بخشش تو بارانست

فضل را خاطر تو معیار است

عقل را فکرت تو میزانست

هر امیدی که ره به تو نبرد

رهبرش بی خلاف شیطانست

تا تو را نصرت است هم زانو

همبر دشمن تو خذلانست

مدح کم نایدت که مادح تو

بنده مسعود سعد سلمانست

بر ثناهای تو به هر بستان

با نوای هزار دستانست

در خراسان چو من کجا یابی

که به هر فضل فخر کیهانست

ورنه دشمن چرا همی گوید

که در اندیشه خراسانست

گر ازین نوع در سرم گشته است

نزد من دیو به زیزدانست

تا کیم خانه سمج تاریک است

تا کیم جای کوی ویرانست

راست گویی دو دیده بیدار

در دو چشم آتشین دو پیکانست

چون که بر بند من همی نرسد

آنکه والی بند و زندانست

که ز سرما مرا هر انگشتی

راست چون تیز کرده سوهانست

این دلم چند رنج طبع کشد

نه دل و طبع سنگ و سندانست

نی نگفتم بگو معاذالله

بل همه کار من به سامانست

نه تن من ز بند رنجور است

نه دل من ز بد هراسانست

تکیه بر حسن عهد بوالفتح است

شادی از حفظ و نظم قرآنست

خرد کاریست اینکه هم جنسم

رستم زال پور دستانست

ای کریمی که خوی و عادت تو

خالص بر و محض احسانست

چرخ پندارم آتشین حربه است

که به آزار گشت نتوانست

دید در باب من عنایت تو

زان همه کارها به سامانست

بر من احسان تو فراوان شد

و اندک چون تویی فراوانست

محمدت خر که روز اقبالست

مکرمت کن که روز امکانست

نه همه سال کار هموار است

نه به هر وقت حال یکسانست

بر جهان چند نوع نیرنگ است

بر فلک چند گونه احزانست

پرجفا چرخ سخت پیکار است

بی وفا دهر سست پیمانست

تا در افلاک هفت سیاره است

تا به گیتی چهار ارکانست

دولت و بخت بنده وار تو را

پیشکار است و زیر فرمانست

ناصح ناصح تو برجیس است

حاسد حاسد تو کیوانست

عید قربان رسید و هر روزی

بر عدوی تو عید قربانست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام