گنجور

شمارهٔ ۲۸۰ - مدحتگری

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید
 

ای نصرت و فتح پیش بر کرده

تن پیش سپاه دین سپر کرده

بر دست نهاده عمر شیرین

جان گردمیان خود کمر کرده

از ملتان تا به حضرت غزنین

بر مایه نصرت و ظفر کرده

نه لشکر بیکران بهم خوانده

نه مردم بی عدد حشر کرده

از لشکر ترک و هند و افغانان

بر باره هزار شیر نر کرده

وز بهر شکار بد سگالان را

چون گرسنه شیر پر خطر کرده

بگرفته عنان دولت سلطان

توفیق خدای راهبر کرده

بر دشت زمرد جنگ سد بسته

در کوه به تیغ تیز در کرده

بر دامن کوه کوفته موکب

گوش ملک سپهر کر کرده

وین روشن دیده مهر تابان را

از گرد سپاه بی بصر کرده

صد ساله زمین خشک را از خون

تا ماهی و پشت گاو تر کرده

صحرای فراخ و غار بی بن را

از خون مخالفان شمر کرده

کفار ز بیم تیغ برانت

بر کوه چو رنگ مستقر کرده

بر کشور جنگوان زده ناگاه

هر زیر که یافته زبر کرده

افروخته تیغت آتش سوزان

مغز و دل کفر پر شرر کرده

انگیخته روز معرکه ابری

بارانش ز ناچخ و تبر کرده

بر دشمن کسوتی بپوشیده

وان کسوت تازه را عبر کرده

از خاک درشت ابره را داده

وز خون سیاهش آستر کرده

مر عالم روح را به یک ساعت

چون بتکده ها پر از صور کرده

این ساعت عالم دگر بوده

آن ساعت تیغ تو دگر کرده

کاری که به ده سفر نکردی کس

آسان آسان به یک سفر کرده

آنجا زده ای که اهل آن دلها

بودند ز کفر چون حجر کرده

نه بوی رسیده در وی از ایمان

نه باد هدی برو گذر کرده

هر پیر پدر که از جهان رفته

ده عهد به کفر با پسر کرده

خواهم دهن مبشرانت را

مانند صدف پر از درر کرده

ای همت و عادت تو را ایزد

فهرست بزرگی و هنر کرده

غزوی نکنی که ناردت ایزد

از نصرت و فتح بهره ور کرده

گیری پسران بی پدر بوده

آری پسران بی پدر کرده

آن چیست که خسروت بفرماید

کش ناری پیش همچو زر کرده

نو روز خدمتت همی آید

گیتی همه پر ز بار و بر کرده

بس رود و زمین و کوه را یابی

چون دیبه روم و شوشتر کرده

از کوه شکفته لاله ها بینی

سرها ز میان سنگ بر کرده

آیند به باغ بلبل و قمری

این قصه فتح تو زبر کرده

آواز به مدحت تو بگشاده

سرها ز نشاط پر بطر کرده

تو ساخته مجلسی و از خوبان

پر زهره روشن و قمر کرده

در صدر نشسته و می نصرت

در روی و دماغ تو اثر کرده

بر اول می که گیری اندر کف

یاد شه راد دادگر کرده

واندر دل مهربانت افتاده

در زاری کار من نظر کرده

امروز منم ثنا و شکر تو

داروی تن و دل و جگر کرده

روزان و شبان ز بهر مدح تو

دارم قلمی به دست سر کرده

بس زود کتابخانه را یابی

از گفته من پر از گهر کرده

کی باشی باز گشته زان جانب

نه راه به جانب دگر کرده

وین نصرت و فتح را من اندر خور

بسیار دعای ما حضر کرده

دزدیده ز دور دیده دیدارت

وز بیم پیادگان حذر کرده

تا مهر ز خاور فلک باشد

آهنگ به سوی باختر کرده

از خاور تا به باختر بادا

رای تو به هر هنر سمر کرده

هر ساعت عز و دولت عالی

باغ طرب تو تازه تر کرده

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام