گنجور

شمارهٔ ۲۴۵ - اندرز و تنبیه

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید
 

تا بود شخص آدمی را جان

نبود حرص را قیاس و کران

چون تامل کنی نبینی هیچ

شره بیر کم ز حرص جوان

گر بیندیشدی ز آخر کار

از بد و نیک گنبد گردان

نه نهالی نشاندی به زمین

نه بنایی برآردی به جهان

جمله کون و فساد عالم را

چرخ کردست ناگزیر ضمان

روز را در پی است ظلمت شب

سود را در پس است بیم زیان

از پس یکدگر همی آرد

گه زمستان و گاه تابستان

به چنین پوشش و چنین دیوار

احتیاجی نباشدش زینسان

گر به گرما نتابدی خورشید

ور به سرما نباردی باران

رنج گرما و شدت سرما

چون مسلط شدست بر گیهان

آدمی را چه چاره از جاییست

که بدو بی گزند دارد جان

از سرانجام هیچ یاد مکن

که معینست عیش را نسیان

کز پس تو نشست خلق شود

این همه خانه و همه بستان

عاقبت گر به پیش چشم آرند

کس نیابد مزه ز آب و ز نان

وز ز ویران شدن براندیشند

نکنند ایچ موضع آبادان

از درختان دیگران برچین

وز پی دیگران درخت نشان

در بناهای مردمان بنشین

داد شادی و خرمی بستان

شکر و منت خدای عالم را

که مرا داد از هنر چندان

که همه مردمان همی گویند

به همه گیتی آشکار و نهان

سعد مسعود راهمان دادست

از براعت که سعد را سلمان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام