گنجور

شمارهٔ ۲۲۴ - چیستان و مدح آن سلطان

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید
 

گوهری جان نمای و پاک چو جان

گوهری پر ز گوهر الوان

زده بر پشت او یکی خایسک

سوده بر روی او بسی سوهان

روشنش کرده هر دو روی آتش

تنکش کرده هر دو روافسان

در دو حدش دو روی او صیقل

زده الماس و یافته مرجان

نه ببینند روی او به یقین

نه بدانند حد او به گمان

زخم او چون قوی ندید ضعیف

دست او چون سبک نیافت گران

چرخ رنگست و همچو چرخ بدو

باز بسته همه صلاح جهان

بر ز ناهید و مشتری و درو

فعل بهرام و گونه کیوان

تیز و روشن چو شعله آتش

سبز و تازه چو شاخی از ریحان

ظلمت حرب را زدوده شهاب

دهن رزم را کشیده زبان

روی تاریک ها بدو روشن

کار دشوارها ازو آسان

تابش او به قصد راندن خون

لرزه او ز حرص بردن جان

بر کند جان و نیستش چنگال

بخورد عمر و نیستش دندان

بوده گردون عدل را خورشید

گشته دعوی ملک را برهان

چرخ قدر ولی به دوست بلند

سود عمر عدو ازوست زیان

دوست را روز رزم و دشمن را

اصل فتحست و مایه خذلان

آلت یمن و گوهر نصرت

آفت خود و فتنه خفتان

یار او لعبتی است زرد و نزار

پیکری بی روان و زرد و نوان

بی قراریست با هزار قرار

ناتوانیست با هزار توان

قد او همچو تاب یافته تبر

سر او همچو آب داده سنان

رویش از خاک دید گونه پیر

تنش از آب یافت زور جوان

رنگ دادست شسته رویش را

نور خورشید و قطره باران

باز کرده دهن سخن گوید

که بود گنگ باز کرده دهان

او کند مشکل را حل

زو شود مبهم زمانه بیان

نه برو دور چرخ پوشیده

نه درو راز روزگار نهان

رفتن راه راست جسته به سر

خدمت شاه راست بسته میان

کار دولت همی بپیرایند

هر دو در دست خسرو ایران

پادشا بوالمظفر ابراهیم

آن به حق خسرو و به حق سلطان

آنکه از مهر زیبدش افسر

وانکه از چرخ شایدش ایوان

خسروی زو چو آسمان برین

مملکت زو چو روضه رضوان

دشت از موکبیست مرکب او

که ازو عاجزست بادبزان

لنگرش چون فروکشید رکاب

باد پایش چو بر کشید عنان

از همه سقطها شدست ایمن

که بتگ در نیابدش حدثان

ای به تو زنده ملت اسلام

وی به تو تازه سنت ایمان

نه چو فرتو مهر در حمل است

نه چو جود تو ابر در نیسان

سرکشان را رسول تو شمشیر

خسروان را خطاب تو دهقان

روح بر جان تو ثناگستر

عقل بر همت تو مدحت خوان

با فنا ناچخ تو هم حمله

با فلک باره تو هم جولان

خسته تیغ تو نرفت و نجست

جسته رزم تو نیافت امان

آتش هیبت تو را باشد

اختر و آسمان شرار و دخان

طبع تیغ تو سرد و خشک آمد

زان شدش خون گرم بر دامان

زخم بر خنجر تو پتک ز دست

به دو نیمه چرا کند سندان

تیر تر از عقاب یابد پر

کرکسان را چرا کند مهمان

از سخای تو نیز گشت و روا

شغل ضراب و پیشه وزان

نه عجب کز سخاوت تو کنون

از زر و سیم بفکند حملان

تکیه بر گنج کن که جود تو را

زر یکساعته ندارد کان

ای زمین را به حق شده خسرو

وی جهان را قبول کرده ضمان

خسروان را ز شاه باقی باد

تا بقای بقا بود به جهان

شصت سال تمام خدمت کرد

پدر بنده سعدبن سلمان

گه به اطراف بودی از عمال

گه به درگاه بودی از اعیان

دختری خرد دارم و پسری

با دو خواهر به بوم هندستان

دختر از اشک دیده نابینا

پسر از روزگار سرگردان

سی چهل تن ز خویش و از پیوند

بسته در راحت تو جان و روان

همه خواهان ملک و دولت تو

در سعادت ز ایزد سبحان

ای رهاننده خلق را ز بلا

زین بلا بنده را تو باز رهان

که دلم تنگ و طبع مظلم کرد

تنگی بند و ظلمت زندان

روز عیشم ز محنت و شدت

تیره چون ظلم و تلخ چون هجران

جرم من گرچه سخت دشوارست

در ره رحمت تو صد چندان

به امید آمده به حضرت شاه

راه زد بر امید من حرمان

مادح شاهم از که جویم عز

بنده شاهم از که خواهم نان

تا کند لعل روی لاله بهار

تا کند زردرنگ برگ خزان

تا بود بر سپهر هفت اختر

تا بود در جهان چهار ارکان

ملک عالیت باد در بیعت

چرخ گردانت باد در فرمان

شده با فتح رای تو قرین

کرده با عدل دولت تو قران

سرطانی به تن پر از علت

سرطانی به دل پر از احزان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام