گنجور

شمارهٔ ۲۱۷ - هم در آن مقوله

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید
 

چون مشرفست همت بر رازم

نفسم غمی نگردد از آزم

چون در به زیر پاره الماسم

چون زر پخته در دهن گازم

بسته دو پای و دوخته دو دیده

تا کی بوم صبور که نه بازم

با هر چه آدمیست همی گویی

در هر غمی کش افتد انبازم

من گوهرم ز آتش دل ترسم

ناگاهی آشکاره شود رازم

نه نه که گر فلک بودم بوته

وآتش بود اثر بنگدازم

روی سفر نبینم و از دانش

گه در حجاز و گاه در اهوازم

ابرم که در و لؤلؤ بفشانم

چون رعد در جهان بود آوازم

از راستی چو تیره بود بیتم

دشمن کشم از آن چو بیندازم

زان شعر کایچ خامه نپردازد

کانرا به یک نشست نپردازم

بادم به نظم و نثر و نه نمامم

مشکم به خلق و جود و نه غمازم

مقصود می نیابم و می جویم

مقصد همی نبینم و می تازم

بر عمر و بر جوانی می گریم

کانچم ستد فلک ندهد بازم

با چرخ در قمارم و می مانم

وین دست چون نگر که همی بازم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام