گنجور

شمارهٔ ۲۱۱ - داستان سیه روزی

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید
 

اوصاف جهان سخت نیک دانم

از بیم بلا گفت کی توانم

نه آنچه دانم همی بگویم

نه آنچه بگویم همی بدانم

کز تن به قضا بسته سپهرم

وز دل به بلا خسته جهانم

از خواری ویحک چرا زمینم

ار من به بلندی بر آسمانم

بر جایم و هر جایگه رسیده

گویی ز دل بخردان گمانم

از واقعه جور هفت گردون

پنداری در حرب هفت خوانم

دایم ز دم سرد و آتش دل

چون کوه تفته بود دهانم

بفسرد همه خون دل ز اندوه

بگداخت همه مغز استخوانم

نشگفت که چون فاخته بنالم

زیرا که درین تنگ آشیانم

از بس که ز چشم آب و خون ببارم

پیوسته من این بیت را بخوانم

پیراهنم از خون آب دیده

چون توز کمانست و من کمانم

چون بافته پرنیانم ایراک

بیچاره تر از نقش پرنیانم

در و گهر طبع و خاطر من

کمتر نشود زانکه بحر و کانم

هر گونه چرا داستان طرازم

کامروز بهر گونه داستانم

بختم چو نخواهد خریدن از غم

این چرخ بها می کند گرانم

زین پیش تنم قوتی گرفتی

چون در دل و جان گفتمی جوانم

امروز هوازی به راه پیری

همچون ره از پیش کاروانم

بر عمر همی جاه و سود جستم

امروز من از عمر بر زیانم

بس باک ندارم همی ز محنت

مغبون من ازین عمر رایگانم

ای جان برادر ورا نمودی

با عهد نبودی چو دوستانم

در دوستی من عجب بمانی

در چرخ همی من عجب بمانم

دانی که به باطل چگونه بندم

دانی که به حق من چه مهربانم

گفتی که همانی که دیده بودم

یک بهره نبوده همی همانم

آنم به ثبات و وفا که دیدی

در چهره و قامت اگر جز آنم

پیچان و توان نحیف و زردم

گویی به مثل شاخ خیزرانم

از عجز چو بی جان فکنده شخصم

در ضعف چو بی شخص گشته جانم

خفتن همه بر خاک و از ضعیفی

بر خاک نگیرد همی نشانم

هست این همه محنت که شرح دادم

با این همه پیوسته ناتوانم

هر چند که پژمرده ام ز محنت

در عهد یکی تازه بوستانم

بالله که نه رنجورم و نه غمگین

بس خرم و نیکو و شادمانم

با مفخر آزادگان بخوانم

با رتبت آزادگان بیانم

در معرکه روزگار دونم

با هر چه همی آورد توانم

مانده خرد پر دل از رکابم

رنجه هنر سرکش از عنانم

برقم که کشیده یکی حسامم

دودم که زدوده یکی سنانم

وانگه که مرا زخم کرد باید

شمشیر کشیده زد و زبانم

پیداست هنرهای من به گیتی

گر چند من از دیده ها نهانم

گیرم که من از روزگار ماندم

امروز درین حبس امتحانم

والله که ز جور فلک نترسم

کز عدل شهنشاه در امانم

در حبس آرایش نخیزد از من

برنامه بماندست تر زبانم

ور هیچ بخواهد خدای روزی

از بخت چه انصافها ستانم

اندر دم دولت زمین بدرم

گر مرگ نگیرد دم روانم

بر سیم به خامه گهر ببارم

در سنگ به پولاد خون برانم

فردا به حقیقت بهار گردم

امروز به گونه اگر خزانم

وین بار به لوهور چون درآیم

گر بگذرم از راه قلتبانم

اندوه تو هم پیش چشم دارم

گر من چه در اندوه بیکرانم

ارجو که چو دیدار تو ببینم

بر روی تو زین گوهران فشانم

ترسم که تلافی بود و زان پس

گر رنج و عنا کم شود توانم

تو مشک به کافور بر فشانی

من عاج به شمشاد در نشانم

دانم سخن من عزیز داری

داری سخن من عزیز دانم

دانی تو که چه مایه رنج بینم

تا نظمی و نثری به تو رسانم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام