گنجور

شمارهٔ ۱۳۲ - مدح نجم الدین شیبانی

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید
 

ای غزا کار حیدر صفدر

وی سخا پیشه حاتم سرور

قطب ملت زریر شیبانی

مفخر آل و زینت گوهر

چون تو نا کرده گردش ایام

چون تا ناورده گردش اختر

به غزا رفته با هزار نشاط

آمده باز با هزار ظفر

به توکل ز دل بدر کرده

نظر زهره و اتصال قمر

بوستانیت گشته لشکرگاه

مرغزاریت بوده راهگذر

اندرین ره هزار بتکده بیش

کرده ویران به جنبش لشکر

واندران غزو صد حصار افزون

به پی پیل کرده زیر و زبر

تو کشیده سپه به نار آیین

ماکوه از تو در گریز و حذر

وز شکوه تو روشنایی روز

تیره گشته بر اهل کالنجر

لب کفر از نهیب نهب تو خشک

چشم شرک از هراس بأس تو تر

خلق را ساخته معسکر تو

صورتی شد ز عرصه محشر

یک رمه کو دید هرگز کس

که روان شد به روی صحرا بر

هر یکی در میانه دو ستون

اژدهایی فرو فکنده ز سر

گرد رفتارشان به کوه و به دشت

بانگ آیینه شان به بحر و به بر

گر ندیدی که من همی گویم

پیش لشکرگه تو گو بنگر

تا ببیند گزیده پنجه پیل

همه هامون نورد و دریا در

همه عفریت شخص و صاعقه فعل

همه خارا سرین و سندان بر

وآنکه شاهست بر همه پیلان

ای عجب هیکلی است بس منکر

بی ستونیست با چهار ستون

گه برآرد گه دویدن پر

که تکش کرده ساده را کهسار

که پیش کرده کوه را کردر

چون بگردد برادر نکباست

چون تک آورد خواهر صرصر

زو ببیند اگر بنهراسد

چون بر او افکنند ژرف نظر

صورت چرخ و صورت مریخ

صولت باد و نعره تندر

گذر یشکهاش بر پولاد

همچو بر چوب سست زخم تبر

اثر پایهاش بر خارا

همچو بر خاک نرم شکل سپر

عدت ملک پادشاه اینست

حشواتست هر چه هست دگر

سنگ دارد ز بهر خرجش سیم

خاک دارد ز بهر جودش زر

بحر هدیه همی کند لؤلؤ

کوه تحفه همی دهد گوهر

از پی بزم او به ترکستان

بچگان پرورد همی مادر

وز پی رزم او به هندستان

کان همی زاید آهن خنجر

می دوانند رومیان خفتان

می رسانند روسیان مغفر

مرکب از بادیه همی آرند

ادهم و ابرش اشهب و اشقر

کسوت و فرش را پسنده بود

روم و بغداد و بصره و ششتر

به همه وقت ها ازین اجناس

هر کس آرد بضاعتی در خور

که تواند که زنده پیل آرد

تو توانی تو ای یل صفدر

چون تو باید سپاه سالاری

کاین چنین آمد از غزات و سفر

آفرین باید آفرین بر تو

هر زمانی ز ایزد داور

شادزی شادزی خداوندا

کز بزرگی و جاه چون تو پسر

تربت بو حلیم شیبانی

روضه ای شد ز خلد یا کوثر

ملکانه است هدیه تو بر او

راه حضرت به فرخی بسپر

تو مر این هدیه را تباه مکن

از دگر جنس هیچ هدیه مبر

تا ببینی که شهریار جهان

چون فزاید تو را محل و خطر

جای تو در گذارد از اقران

جاه تو برفرازد از محور

تا بیفزاید از زمین آهن

تا بیفروزد از هوا آذر

دولتت باد همدل و هم پشت

نصرتت باد همره و همبر

طلعت دانش تو چون خورشید

قامت رامش تو چون عرعر

کردگارت به فضل یاری ده

روزگارت به طوع فرمانبر

بر تو فرخنده و همایون باد

عمل و شغل و جاه و جای پدر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام