گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۹

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » گزیده اشعار » قصاید
 

چون منی را فلک بیازارد

خردش بی‌خرد نینگارد؟

هر زمانی چو ریگ تشنه‌ترم

گرچه بر من چو ابر غم بارد

چون بیفسایدم چو مار، غمی

بر دل من چو مار بگمارد

تا تنم خاک محنتی نشود

به دگر محنتیش نسپارد

اندر آن تنگیم که وحشت او

جان و دل را گلو بیفشارد

راضیم گرچه هول دیدارش

دیدهٔ من به خار می‌خارد

کز نهیبش همی قضا و بلا

بر در او گذشت کم یارد

سقف این سمج من سیاه شبی است

که دو دیده به دوده انبارد

روز هر کس که روزنش بیند

اختری سخت خرد پندارد

گر دو قطره بهم بود باران

جز یکی را به زیر نگذارد

چشم ازو نگسلم که در تنگی

به دلم نیک نسبتی دارد

شعر گویم همی و انده دل

خاطرم جز به شعر نگسارد

این جهان را به نظم شاخ زند

هرچه در باغ طبع من کارد

از فلک تنگدل مشو مسعود

گر فراوان ترا بیازارد

بد میندیش سر چو سرو برآر

گر جهان بر سرت فرود آرد

حق نخفته است بنگری روزی

که حق تو تمام بگزارد

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام