گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۷

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص)
 

احوال جهان بادگیر، باد!

وین قصه ز من یادگیر یاد

چون طبع جهان باژگونه بود

کردار همه باژگونه باد

از روی عزیزی است بسته باز

وز خاری باشد گشاده خاد

بس زار که بگذاشتیم روز

چون گرمگهش بود بامداد

تیغی که همی آفتاب زد

تیری که سمومش همی گشاد،

بر تارک و بر سینه زد همی

اندر جگر و دیده اوفتاد

در حوض و بیابانش چشم و گوش

مانده به شگفتی از آب و باد

دیوانه و شوریده باد بود

زنجیر همی آب را نهاد

این چرخ چنین است، بی‌خلاف

داند که چنین آمدش نهاد

زین چرخ بنالم به پیش آن

کز چرخ به همت دهدم داد

منصور سعید آن که در هنر

از مادر دانش چو او نزاد

او بنده و شاگرد ملک بود

تا گشت خداوند و اوستاد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل فاعلن | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

بیت سوم می گوید
باز شکاری بدلیل عزیزی و ارزش در بند است و خاد که مرغکی گوشت خوار است رهیده و ازاد نگاه داشته می شود .

کانال رسمی گنجور در تلگرام