گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - گویی مرا زبان و دهن نیست

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص)
 

امروز هیچ خلق چو من نیست

جز رنج ازین نحیف بدن نیست

لرزان تر و ضعیف‌تر از من

در باغ، شاخ و برگ و سمن نیست

انگشتری است پشتم گویی

اشکم جز از عقیق یمن نیست

از نظم و نثر عاجز گشتم

گویی مرا زبان و دهن نیست

از تاب درد سوزش دل هست

وز بار ضعف قوت تن نیست

وین هست و آرزوی دل من

جز مجلس عمید حسن نیست

صدری که جز به صدر بزرگیش

اقبال را مقام و وطن نیست

چون طبع و خلق او گل و سوسن

در هیچ باغ و هیچ چمن نیست

لؤلؤ و در چو خط و چو لفظش

والله که در قطیف و عدن نیست

اصل سخن شده‌ست کمالش

و اندر کمالش ایچ سخن نیست

مداح بس فراوان دارد

لیکن از آن یکیش چو من نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات فعولن | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

لرزان ، نوان و نویده هم می شود

کانال رسمی گنجور در تلگرام