گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ - چون رعد در جهان فتد آوازم

 
مسعود سعد سلمان
مسعود سعد سلمان » گزیده اشعار » قصاید
 

چون مشرف است همت بر رازم

نفسم غمی نگردد از آزم

چون در به زیر پارهٔ الماسم

چون زر پخته در دهن گازم

بسته دو پای و دوخته دو دیده

تا کی بوم صبور که نه بازم

با هرچه آدمی است همی گویی

در هر غمی کش افتد انبازم

من گوهرم ز آتش دل ترسم

ناگاهی آشکاره شود رازم

نه نه کر گر فلک بودم بوته

و آتش بود اثیر بنگدازم

روی سفر نبینم و از دانش

گه در حجاز و گاه در اهوازم

ابرم که در و لؤلؤ بفشانم

چون رعد در جهان فتد آوازم

از راستی چو تیر بود بیتم

دشمن کشم از آن چو بیندازم

زان شعر کایچ خامه نپردازد

کان را به یک نشست نپردازم

بادم به نظم و نثر و نه نمامم

مشکم به خلق و جود و نه غمازم

مقصود می‌نیابم و می‌جویم

مقصد همی نینم و می‌تازم

بر عمر و بر جوانی می‌گریم

کانچم ستد فلک ندهد بازم

با چرخ در قمارم می‌مانم

وین دست چون نگر که همی بازم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیلن (مضارع مسدس اخرب مکفوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام