گنجور

در تهنیت جشن مهرگان و مدح سلطان مسعود غزنوی

 
منوچهری
منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات
 

شاد باشید که جشن مهرگان آمد

بانگ و آوای درای کاروان آمد

کاروان مهرگان از خزران آمد

یا ز اقصای بلاد چینستان آمد

نه ازین آمد، بالله نه از آن آمد

که ز فردوس برین وز آسمان آمد

مهرگان آمد، در باز گشائیدش

اندرآرید و تواضع بنمائیدش

از غبار راه ایدر بزدائیدش

بنشانید و به لب خرد بخائیدش

خوب دارید و فراوان بستائیدش

هر زمان خدمت لختی بفزائیدش

خوب داریدش کز راه دراز آمد

با دو صد کشی و با خوشی و ناز آمد

سفری کردش و چون وعده فراز آمد

با قدح رطل و قنینه به نماز آمد

زان خجسته سفر این جشن چو باز آمد

سخت خوب آمد و بسیار بساز آمد

نگرید آبی وان رنگ رخ آبی

گشته از گردش این چنبر دولابی

رخ او چون رخ آن زاهد محرابی

بر رخش بر، اثر سبلت سقلابی

یا چنان زرد یکی جامعهٔ عتابی

پر ز برخاسته زو، چون سر مرغابی

وان ترنج ایدر چون دیبهٔ دیناری

که بمالی و بمالند و بنگذاری

زو به مقراض ارش نیمه دو برداری

کیسه‌ای دوزی و درزش نپدید آری

وانگه آن کیسه ز کافور بینباری

در کشی سرش به ابریشم زنگاری

نار مانند یکی سفر گک دیبا

آستر دیبه زرد، ابرهٔ آن حمرا

سفره پر مرجان، تو بر تو و تا بر تا

دل هر مرجان چو لؤلؤکی لالا

سر او بسته به پنهان ز درون عمدا

سر ماسورگکی در سر او پیدا

نگرید آن رز، وان پایک رزداران

درهم افکنده چو ماران ز بر ماران

دست در هم زده چون یاران در یاران

پیچ در پیچ چنان زلفک عیاران

برگهای رز چون پای خشنساران

زرگون ایدون همچون رخ بیماران

رزبان شد به سوی رز به سحرگاهان

که دلش بود همیشه سوی رز خواهان

بگشادش در با کبر شهنشاهان

گفت بسم‌الله و اندر شد ناگاهان

تاک رز را دید آبستن چون داهان

شکمش خاسته همچون دم روباهان

دست بر بر زد و بر سر زد و بر جبهت

گفت بسیاری لاحول و لا قوت

تاک رز را گفت: ای دختر بیدولت

این شکم چیست، چو پشت و شکم خربت

با که کردستی این صحبت و این عشرت؟

بر تن خویش نبوده‌ست ترا حمیت

من ترا هرگز با شوی ندادستم

وز بداندیشی پایت نگشادستم

هرگز انگشت به تو بر ننهادستم

که من از مادر باحمیت زادستم

به قضا حاجت پیش تو ستادستم

وز حلیمی به تو اندر نفتادستم

چون ترا دیدم از پیش بدین زاری

کردم از پیش رزستانت دیواری

بزدم بر سر دیوار تو من خاری

کنجکی گرد تو همچون دهن غاری

پس دری کردم از سنگ و درافزاری

که بدو آهن هندی نکند کاری

زدمت بر در یک قفل سپاهانی

آنچنان قفل که من دانم و تو دانی

چون شدم غایب از درت به لرزانی

نیکمردی بنشاندم به نگهبانی

با همه زیرکی و رندی و پردانی

نخل این کار برآورد پشیمانی

گفتم ای زن که تو بهتر ز زنان باشی

از نکوکاران و ز شرمگنان باشی

پاکتن باشی و از پاکتنان باشی

هر چه من گفتم «ارجو» که چنان باشی

شوی ناکرده چو حوران جنان باشی

نه چنان پیرزنان و کهنان باشی

من دگر گفتم ویحک تو دگر گشتی

روزبه بودی چون روز بتر گشتی؟

گهرت بد بد با سوی گهر گشتی

همچنان مادر خود بارآور گشتی

دختری بودی، بر بام و به در گشتی

تا چنین با شکمی بر چو سپر گشتی

راست بر گوی که در تو شده‌ام عاجز

به کدامین ره بیرون شده‌ای زین دز

راست گویند زنان را نگوارد عز

بر نیاید کس با مکر زنان هرگز

بر هوا رفتی چون عیسی بی‌معجز

یا چو قارون به زمین، وین نبود جایز

تاک رز گفتا: از من چه همی‌پرسی

کافری کافر، ز ایزد نه همی‌ترسی

به حق کرسی و حق آیت‌الکرسی

که نخسبیده شبی در بر من نفسی

هستم آبستن، لیکن ز چنان جنسی

که نه اویستی جنی و نه خود انسی

نه ستم رفته به من زو و نه تلبیسی

که مرا رشته نتاند تافت ابلیسی

جبرئیل آمد روح همه تقدیسی

کردم آبستن، چون مریم بر عیسی

بچه‌ای دارم در ناف چو برجیسی

با رخ یوسف و بوی خوش بلقیسی

اگرت باید، این بچه بزایم من

وین نقاب از تن و رویش بگشایم من

ور نبایدت به زادن نگرایم من

همچنین باشم و نازاده بپایم من

و گر استیزه کنی با تو برآیم من

روز روشنت ستاره بنمایم من

اگرم بکشی، برکشتن تو خندم

من چو جرجیس تن خویش بپیوندم

ور بدری شکم و بندم از بندم

نرسد ذره‌ای آزار به فرزندم

گر چه بکشی تو مرا، صابر و خرسندم

که مرا زنده کند زود خداوندم

او به رز گفت که ویحک چه فضول آری

تو هنوز این هوس اندر سرخود داری

بکشم منت، «لک الویل» بدان زاری

که مسیحت بکند زنده به دشواری

نه بسنده‌ست مر این جرم و گنهکاری

که مرا باز همی ساده دل انگاری

جست از جایگه آنگاه چو خناسی

هوس اندر سر و اندر دل وسواسی

سوی او جست، چو تیری سوی برجاسی

با یکی داسی، مانندهٔ الماسی

حلق بگرفتش مانندهٔ نسناسی

بر نهادش به گلوگاه چنان داسی

باز ببرید سر او به جدال او

وانهمه بچگکان را به مثال او

پس به گردونش نهاد او و عیال او

گاو و گردون بکشیدند رحال او

در فکندش به جوال و به حبال او

سر با ریش همیدون اطفال او

برد آن کشتگکانرا به سوی چرخشت

همه را در بن چرخشت فکند از پشت

لگد اندر پشت آنگاه همی‌زد و مشت

تا در افکند به پهلوشان پنج انگشت

گفت کم دوش پیام آمده از زردشت

که دگر باره بباید همگی را کشت

به لگد کرد دو صد پاره میانهاشان

رگهاشان ببرید و ستخوانهاشان

بدرید از هم تا ناف دهانهاشان

ز قفا بیرون آورد زبانهاشان

رحم ناورده به پیران و جوانهاشان

تا برون کرد ز تن شیرهٔ جانهاشان

داشت خنبی چند از سنگ به گنجینه

که در و بر نرسیدی پیل را سینه

مانده میراث ز جدانش از پارینه

شوخگن گشته، از شنبه و آدینه

رزبان آمد، با حمیت و با کینه

خونشان افکند اندر خم سنگینه

بر سر هر خم ، بنهاد گلین تاجی

افسر هر خم چون افسر دراجی

عنکبوت آمد و آنگاه چو نساجی

سر هر تاجی پوشید به دیباجی

چون بر ایشان به سر آمد شب معراجی

رزبان آمد، تا زنده چو حجاجی

آهنی در کف، چون مرد غدیر خم

به کتف باز فکنده سر هر دو کم

بر سر خم بزد آن آهن آهن سم

بفکند از سر خم تاج گلین خم

بر شد از دختر رز تا فلک پنجم

بوی مشک تبت و نور بر از انجم

رزبان گفت که مهر دلم افزودی

وانهمه دعوی را معنی بنمودی

راست گفتی و جز از راست نفرمودی

گشته‌ای تازه از آن پس که بفرسودی

این عجبتر که تو وقتی حبشی بودی

رومیی خاستی از گور بدین زودی

بد کردم که به جای تو جفا کردم

نه نکو کردم، دانم که خطا کردم

سرت از دوش به شمشیر جدا کردم

چون بکشتم نه ز چنگال رها کردم

هم به زیر لگدت همچو هبا کردم

بیگنه بودی، این جرم چرا کردم

زین سپس خادم تو باشم و مولایت

چاکر و بنده و خاک دو کف پایت

با طرب دارم و مرد طرب آرایت

با سماع خوش و بربرط و با نایت

بر کف دست نهم، یکدل و یکرایت

وانگه اندر دهن خویش دهم جایت

رزبان برزد سوی رز گامی را

غرضی را و مرادی را کامی را

برگرفت از لب رف سیمین جامی را

بر لب جام نگارید غلامی را

داد در دستش آهخته حسامی را

بر دگر دستش جامی و مدامی را

بزد اندر خم جام و قدح ساده

برکشید از خم آن جام چو بیجاده

باده‌ای دید بدان جام در افتاده

که بن جام همی‌سفت چو سنباده

گفت نتوان خوردن یک قطره ازین باده

جز به یاد ملک مهتر آزاده

آن خداوند من آن فخر خداوندان

دو لبش درگه گفتن خندان خندان

قوتش چندان وانگه خردش چندان

که درو عاجز گردند خردمندان

مایهٔ راحت و آزادی دربندان

خدمتش را هنر و جود چو فرزندان

... این دو بیت ساقط شده ...

...

...

...

پیکر ظلم ز انصافش در زندان

در گذر تیر جگردوز وی از سندان

میرمسعود که رایات جهانداری

زده اقبالش بر طارم زنگاری

شه اجرامش با آنهمه سالاری

سجده آرد به کله گوشهٔ جباری

خجل از خاک درش نافهٔ تاتاری

... این مصرع ساقط شده ...

شاه محمود پدر ناصر دینش جد

وز سعود فلکی طالع او اسعد

قدرش اکلیل به فرق از گهر فرقد

جاهش آراسته بر اوج زحل مسند

شده با فر و بها زو شرف و سودد

در او معبد خلق و کرمش مقصد

میرجاوید بماناد و همی شادان

گنجش انباشته و ملک وی آبادان

کف کافیش که خرمدل ازو رادان

باد چون ابر گهربار به آزادان

از نکوکاران و ز فرخ بنیادان

در خطش از ری تا ساحت عبادان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فع (رمل مثمن محجوف مطموس) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نگین شکروی نوشته:

بادرودوسپاس فراوان
بنا به فرموده استادبزرگوارم جناب آقای بهرامیان وزن این شعر “فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فع”میباشد که در بحر رمل مثمن محجوف مطموس سروده شده است

حمیدرضا نوشته:

@سرکار خانم شکروی:
متأسفانه من چه در موقع وزنیابی و چه همین الان و با وجود راهنمایی شما از خواندن درست این شعر عاجزم! وزنی که اشاره کرده‌اید با بعضی مصاریع شعر همخوانی دارد (مثل مصرعهای زوج بند اول) اما با بسیاری از مصاریع -حداقل برای من- به شکل غیرقابل تبدیل ناهمخوان است. در هر صورت، از آنجا که پیشنهاد جنابعالی در حال حاضر تنها گزینه‌ی موجود برای وزن این شعر است وزن پیشنهادی را به عنوان وزن شعر ثبت کردیم.

علی حسینی ملک آباد نوشته:

این شعر بر وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فع سروده شده است
اما در بعضی ابیات به صورت فعلاتن فعلات فاعلاتن فع در آمده است.
این کار در بعضی از شعرای قبل از جمله رودکی سابقه داشته است.
میدانیم که در وزن رباعی هم چنین اتفاقی می افتد و جزو اختیارات شعری است. ظاهرا این اختیار در سایر شعرها مورد پسند نیفتاده و کم کم از رواج افتاده است در بعضی موارد تنها مفتعلن به صورت مفاعلن آمده است.
مشورح تر از این سخن گفتن در حوصله نبود.

Mohammd نوشته:

Damghan is the name of district in Balkh, Qubadyan in the name of Naser Khosraw, like Naser Khoraw Qubadyani Balk I. Therefore mauchehry Damghani who born in Damaghan in Balkh is Manuchehri Balk I, and he is not from Damghan Provence which in Iran now.Please under Manuchehri in Dekhuda.Many thanks

ایران نژاد نوشته:

جناب محمد،
به گمانم بامیان را با دامغان اشتباه گرفته اید، بامیان شهر خنگ بت و سرخ بت است همان که طالبان ویران کردند . دامغان در استان سمنان است و زادگاه منوچهری.

شاهرخ نوشته:

در این شعر زیبا و شگفت که با وزن فعلاتن فعلات فاعلاتن فع شروع شده است از انواع اختیارات شاعری بهره گرفته و واریته ها یا گونه های متنوعی از بحر مورد استفاده، به زیبایی آورده شده است. مانند:
فعلات فاعلاتن فعلاتن فع
فعلاتن مفعولن فعلاتن فع
اختیارات اصلی در عروض فارسی این دو مورد هستند:
U-=-U
UU=-

کانال رسمی گنجور در تلگرام