گنجور

شمارهٔ ۵۱ - در مدح علی‌بن محمد

 
منوچهری
منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات
 

شبی گیسو فروهشته به دامن

پلاسین معجر و قیرینه گرزن

بکردار زنی زنگی که هرشب

بزاید کودکی بلغاری آن زن

کنون شویش بمرد و گشت فرتوت

از آن فرزند زادن شد سترون

شبی چون چاه بیژن تنگ و تاریک

چو بیژن در میان چاه او من

ثریا چون منیژه بر سر چاه

دو چشم من بدو چون چشم بیژن

همی‌برگشت گرد قطب جدی

چو گرد بابزن مرغ مسمن

بنات النعش گرد او همی‌گشت

چو اندر دست مرد چپ فلاخن

دم عقرب بتابید از سر کوه

چنانچون چشم شاهین از نشیمن

یکی پیلستگین منبر مجره

زده گردش نقط از آب روین

نعایم پیش او چون چار خاطب

به پیش چار خاطب چار مؤذن

مرا در زیر ران اندر کمیتی

کشنده نی و سرکش نی و توسن

عنان بر گردن سرخش فکنده

چو دو مار سیه بر شاخ چندن

دمش چون تافته بند بریشم

سمش چون ز آهن پولاد هاون

همی‌راندم فرس را من به تقریب

چو انگشتان مرد ارغنون زن

سر از البرز برزد قرص خورشید

چو خون‌آلوده دزدی سر ز مکمن

به کردار چراغ نیم مرده

که هر ساعت فزون گرددش روغن

برآمد بادی از اقصای بابل

هبوبش خاره در و باره افکن

تو گفتی کز ستیغ کوه سیلی

فرود آرد همی احجار صد من

ز روی بادیه برخاست گردی

که گیتی کرد همچون خز ادکن

چنان کز روی دریا بامدادان

بخار آب خیزد ماه بهمن

برآمد زاغ رنگ و ماغ پیکر

یکی میغ از ستیغ کوه قارن

چنانچون صدهزاران خرمن تر

که عمدا در زنی آتش به خرمن

بجستی هر زمان زان میغ برقی

که کردی گیتی تاریک روشن

چنان آهنگری کز کورهٔ تنگ

به شب بیرون کشد تفسیده آهن

خروشی برکشیدی تند تندر

که موی مردمان کردی چو سوزن

تو گفتی نای رویین هر زمانی

به گوش اندر دمیدی یک دمیدن

بلرزیدی زمین لرزیدنی سخت

که کوه اندر فتادی زو به گردن

تو گفتی هر زمانی ژنده پیلی

بلرزاند ز رنج پشگان تن

فرو بارید بارانی ز گردون

چنانچون برگ گل بارد به گلشن

و یا اندر تموزی مه ببارد

جراد منتشر بر بام و برزن

ز صحرا سیلها برخاست هر سو

دراز آهنگ و پیچان و زمین کن

چو هنگام عزایم زی معزم

به تک خیزند ثعبانان ریمن

نماز شامگاهی گشت صافی

ز روی آسمان ابر معکن

چو بردارد ز پیش روی اوثان

حجاب ماردی دست برهمن

پدید آمد هلال از جانب کوه

بسان زعفران آلوده محجن

چنانچون دو سر از هم باز کرده

ز زر مغربی دستاورنجن

و یا پیراهن نیلی که دارد

ز شعر زرد نیمی زه به دامن

رسیدم من به درگاهی که دولت

ازو خیزد، چو رمانی ز معدن

به درگاه سپهسالار مشرق

سوار نیزه‌باز خنجر اوژن

علی‌بن محمد میر فاضل

رفیع‌البینات صادق‌الظن

جمال ملکت ایران و توران

مبارک سایهٔ ذوالطول والمن

خجسته ذوفنونی رهنمونی

که درهر فن بود چون مرد یکفن

سیاست کردنش بهتر سیاست

زلیفن بستنش بهتر زلیفن

یگانه گشته از اهل زمانه

به الفاظ متین و رای متقن

تهمتن کارزاری کو به نیزه

کند سوراخ در گوش تهمتن

فروزان تیغ او هنگام هیجا

چنان دیبای بوقلمون ملون

به طول و عرض و رنگ و گوهر و حد

چو خورشیدی که در تابد ز روزن

که گر زین سو بدو در بنگرد مرد

بدانسو در زمین بشمارد ارزن

اگر بر جوشن دشمن زند تیغ

به یک زخمش کند دو نیمه جوشن

چوپرگاری که از هم باز دری

ز هم باز اوفتد اندام دشمن

الا یا آفتاب جاودان تاب

هنرور یارجوی حاسد افکن

شنیدم من که برپای ایستاده

رسیدی تا به زانو دست بهمن

رسد دست تو از مشرق به مغرب

ز اقصای مداین تا به مدین

زنان دشمنان از پیش ضربت

بیاموزند الحانهای شیون

چنانچون کودکان از پیش الحمد

بیاموزند ابجد را و کلمن

نسب داری حسب داری فراوان

ازیرا نسبتت پاکست و مسکن

الا تا مؤمنان گیرند روزه

الا تا هندوان گیرند لکهن

به دریابار، باشد عنبر تر

به کوه اندر، بود کان خماهن

نریزد از درخت ارس کافور

نخیزد از میان لاد لادن

زیادی خرم و خرم زیادی

میان مجلس شمشاد و سوسن

انوشه خور، طرب کن، جاودان زی

درم ده، دوست خوان دشمن پراکن

به چشم بخت روی ملک بنگر

به دست سعد پای نحس بشکن

به دولت چهرهٔ نعمت بیارای

به نعمت خانهٔ همت بیاکن

همه ساله به دلبر دل همی‌ده

همه ماهه به گرد دن همی‌دن

همه روزه دو چشمت سوی معشوق

همه وقته دو گوشت سوی ارغن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رحمت ا.. مقصودلو نوشته:

با سلام وعرض خسته نباشید خدمت همه یدوستانی که این گنجینه ی گنجور را تهیه و عرضه داشته اند . آنچه این حقیر به عنوان معلم ادبیات تاکنون به دانش آموزانم گفته ام وخود نیز فراگرفته ام این است که این شعر وصف شب اشت نه وصف شخص به دلایلی که کافی است یک بار دیگر شعر را از این دیدگاه بخوانید . با سپاس مقصودلو

پیروز نوشته:

این شعر همانطور که از متن پیداست در وصف یک سحرگاه در یک دشت است و فصل پاییز

مهرداد نوشته:

این شعر بصورت کامل آورده نشده ، منوچهری با وصف طبیعت (در نسخه کامل) همه را در وصف علی بن محمد گفته و در حقیقت به این وسیله به تمجید و تحسین او می پردازد

امیر محمد شهسوارانی نوشته:

به نظر، با توجه به مندرجات این صفحه و بیاینات اساتید گرانسنگ جه در مدرسه و چه در دانشگاه، قطعۀ حاضر از جناب منوچهری در توصیف شب است، مکر افزونه ها و متعلقاتی داشته باشد که متن حاضر مبری از آنهاست

محمد نوشته:

با سلام. این قصیده وصفی است و مانند سایر قصاید سبک خراسانی و به ویژه منوچهری در آن وصف طبیعت جزو ملزومات قصیده است. و در کمتر قصیده ای از این شاعر، تنها وصف طبیعت دیده می شود.بنابراین در این شعر نیز او به وصف شخص خاصی می پردازد.

محمود نوشته:

سبکی است منحصر به فرد واستثنائی

میهاربا نوشته:

به نظر نمیرسه استفاده از این الفاظ سحر انگیز که تامل در ان تنها ما را به عمق شبی تیره و رازالود می بره و بهتره بدونیم این شعر فقط و فقط در وصف یک شب زیباست.

هوشنگ همدانی نوشته:

همانگونه که اشعار مذکور دلالت می نماید ، منوچهری به زیبایی اوضاع ملک را ابتدا به شبی تاریک تشبیه می نماید وسپس با تشبیه تغییر اوضاع به تغییر آب و هوا از بارش باران رعدو برق و سپس آرامش وطلوع صبح وروشنایی از دل چنین شب سهمگینی اشاره نموده وسپس در وصف علی ابن محمد به زیبایی اشعاری را می سراید بدین مفهوم که درآن اوضاع نابسامان حضور و وجود او موجد امید است

مژده نوشته:

سلام به همه ادب دوستان گنجور
این شعر یک قصیده است و موضوع بیشتر قصاید هم مدح است
قصاید معمولا ابیات زیادی دارند . ساختمان قالب قصیده هم بدین شکل است که ابتدا شاعر مقدمه چینی میکند که به آن تغزل یا تشبیب گویند که این مقدمه توصیف یک چیزی است مثلا بهار که به آن بهاریه گویند خزان که خزانیه گویند شراب که به خمریه و… و بعد شاعر با اوردن بیت گریز یا تخلص شروع به مدح پادشاه مذکور می کند و در آخر قصیده هم دعا به جان ممدوح میکند که تا ابد زنده باشد که به دعای تابید گویند که اگر با شرط بیاید شریطه می نامند

سیعی نوشته:

شبی گیسو فرو هسته: شبی که‌ از تیرگی مانند حجاب پارچه ایو تاجی سیاه است گیسوی بلندش تا به دامنه زمین رسیده است.
بردار زن زنگی: مانند زنی سیاه که منتظر زایش کودک بلغاری کنایه از صبح است
کنون سویش بمرد : کنایه از غروب گذشته و شب دیر پای فرارسیده وسترون یعنی نازا ، خیلی مانده تا صبح برسد.
شبی چون چاه بیژن: شبی به سیاهی جاهی مهر افراسیاب بیژن را در آن انداخته است ومن گویا من مانند وی در آن چاه هستم
ثریا چون منیژه: همانگونه من منیژه بر سر چاه بیژن می‌نشست ، ستاره ثریا ، بالای سر من است و چشمهای من ، به او است ، همچون ، چشم بیژن من به منیژه بود.
همی برگشت گرد: ستاره ثریا دور ستاره جدی گشت ، چنان مرغ چاقی که دور سیخ
میگردد.
بنات النعش گرد او : بنات النعش ، صورت فلکی هفت اورنگ است که‌ بنات ، یعنی دختران و نعش همه که جنازه معنی دارد ، این صورت فلکی شامل سه جلودار است
من گویا تابوتی را حمل میکنند ، مانند مرد چپ دستی کهن قلاب سنگ می‌چرخاند
دم عقرب بتابید : کنایه از ابتدای طلوع خورشید استکه اشعه هایش خورشید از پس کوه میتابد، مثل دم عقرب ومانندچشم شاهین که از لانه اش میدرخشد
یکی پیلستگین منبر: کهکشان راه شیری(مجره) مانندمنبری ساخته شده از عاج استوگیا گرداگردش با رنگ سرخ نقطه گذاری شده. روین( روناس مه آب قرمز دارد)
نعایم پیش او : نعایم , بیستمین منزل ماه ، معنای شتر مرغ هم دارد ،و خاطی به معنای مرد زنخواه ، خواستگار، و من به صورت فلکی و منازل ماه اگاهی ندارم ،توضیح کامل نمی‌توانم داد
مرا در زیر ران : من سوار بر اسبی سرخ رنگ و دم سیاه هستم (کمیت) ، ضرب المثل کمیت اش میلنگد ، از اینگونه است ، کُشنده،نی کشنده و سرکش و تا آرام
نیست
عنوان بر گردن : همانی که برای گردن سرخش است همچون دو مار سیاه بر شاخه ی صندل ( درختی است)
دُمش چون بافته: دمش مانند ابریشم بافت است و سم اش چون پولاد آهنین
همی راندم : من اسب را چهارنعل(تقریب) تاختم همانند انگشتان مردی مه ا فنون میزندارغنون:چنگ……انشاءالله بقیه د. وقتی دیگر

کانال رسمی گنجور در تلگرام