گنجور

شمارهٔ ۹۶

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

من زبهرت دوست دارم جان عشق اندیش را

کز سگان داغ او کردم دل درویش را

وقت را خوش دار بر روی بتان، چون رفتنی ست

یاد کن آخر فرامش کشتگان خویش را

عقل اگر گوید که عشق از سر بنه، معذور دار

دور کن از سر، ز هم عقل خیال اندیش را

جان فدای دوست کن، کم زان زن هندونه ای

کز وفای شوی در آتش بسوزد خویش را

درد گنج راحت است، ار مرده یابی طبع را

داغ عین مرهم است، ار پخته بینی ریش را

من دل و دیده نخواهم داشتن باری دریغ

تیر تا باقی بود ترکان کافر کیش را

خسروا، گر انگبین می خواهی از شکر لبان

اول اندر کام شیرین کن زبان خویش را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام