گنجور

شمارهٔ ۹۳۱

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چو نقش چشم توام در دل حزین گردد

مرا نفس به دل خسته تیغ کین گردد

ترا به دیده کشم، لیک غیرتم بکشد

که با تو مردمک دیده همنشین گردد

شده ست خاک به کویت هزار عاشق بیش

بدین هوس که ته پای بر زمین گردد

کجا سلامت دلها به کوی تو جایی

هزار بار بلا گرد عقل و دین گردد

چه پرسیم غم شبها که چون رود تا روز

تمام شب بدنش چون تو نازنین گردد

قبول تو نشود قطره های خون از چشم

اگر چه حقه من لعل راستین گردد

خیال بوسه همی گرددم به سینه، ولی

کجاست بخت که اندر دلت همین گردد

شبی که خواهم دل را سبک کنم با خویش

غم آیدم به دل و کوه آهنین گردد

در اهل شهوت، خسرو، مجوی عشق که عقل

چو هست ذوق مگس گرد انگبین گردد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام