گنجور

شمارهٔ ۹۰۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز گشت مست رسید و به هوش خویش نبود

دلم ز صبر بسی لاف زد، ولیش نبود

زدند راه دلم آهوان بی انصاف

که از هزار خدنگش یکی به کیش نبود

به صد هزار دلش عاشقان خریدارند

بهای یوسف اگر هفده قلب بیش نبود

دل او فگند مرا در چه زنخدانش

وگرنه چشم من خون گرفته پیش نبود

نبود امشب سوزنده مرا جز تپ

دل ار چه بود، ولیکن به دست خویش نبود

نمک به ریش من، ای پارسا، مزن از پند

به شکر آنکه دلت هیچگاه ریش نبود

خوش است عشق به گفتن، ولی چه دانی درد

ترا که بود لبی و نمک به ریش نبود

چو وصل می طلبی خسرو، از بلا مگریز

که در جهان عسلی بی گزند نیش نبود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام