گنجور

شمارهٔ ۸۷۱

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

کاری ست در سرم که به سامان نمی شود

دردی ست در دلم که به درمان نمی شود

می کن به ناز خنده که دیوانه تر شوم

دیوانگی من چو به پایان نمی شود

رخسار می نمایی که خوش لذتی ست، آنک

جان کندنت ز دیدنت آسان نمی شود

جانم فدای نرگس او باد هر زمان

خون می کند هزار و پشیمان نمی شود

دل را ز عشق چند ملامت کنم که هیچ

این کافر قدیم مسلمان نمی شود

آن کس که گشت عاشق و بیدل ز دست تو

گویی نه عاشق است که بی جان نمی شود

خسرو که هست سوخته و خام سوز عشق

آتش زنش که پخته و بریان نمی شود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام