گنجور

شمارهٔ ۸۶۷

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود

آن بیوفای عهد شکن را سفر شود

کردند آگهم که فلان رفت و دور رفت

نزدیک بود کز تن من، جان به در شود

او می رود چو جان و مرا هست بیم آن

کو بر سرم نیابد و عمرم به سر شود

کو قاصدی که بر دل من دل بسوزدش

تا سوی آن خلاصه جان و جگر شود

لیکن خبر چگونه رساند به سوی من

قاصد که هم ز دیدن او بی خبر شود

گویی مه دو هفته بدیدش که هر شبی

بیگانه تر برآید و باریکتر شود

بی او جهان، دو چشم ندارم، که بنگرم

بیرون کشم دو دیده، اگر دست در شود

ای آب دیده، این دل پر خون ببر ز من

در پای او فگن، مگرش دل دگر شود

گر تا به لب رسید فلان را ز دیده آب

زان بیشتر بپای که بالای سر شود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام