گنجور

شمارهٔ ۸۵۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل بی رخ تو در گل و گلشن نه ایستاد

خاطر به سوی لاله و سوسن نه ایستاد

دامن کشان به نازکشی تا روان شدی

یک پای اهل زهد به دامن نه ایستاد

عاشق جهان گرفت که تاب رخت نداشت

بلبل به دشت رفت و به گلشن نه ایستاد

بین سخت جانیم که چسان می زیم هنوز؟

تیر مژه به دل که بر آهن نه ایستاد

ای دیده، آب خویش نگهدار بعد ازین

کاتش به ده رسید و به خرمن نه ایستاد

گویند منگرش، مگر از فتنه جان بری

بسیار خواستم که دل من نه ایستاد

گویند منگرش، مگر از فتنه جان بری

بسیار خواستم که دل من نه ایستاد

از آه بنده دیده همسایگان تهی

کم خشک شد که دیده به روزن نه ایستاد

من جامه چون قبا نکنم کز فغان من

یک جامه درست به یک تن نه ایستاد

خسرو به راه عشق سلامت مجو، از آنک

تیغی ست این که بر سر گردن نه ایستاد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام