گنجور

شمارهٔ ۸۴۶

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

باز آن شکار دوست، ز ابرو کمان کشید

دل صید کرده تیر مژه سوی جان کشید

گفتم به مغز شست غمت، باورم نداشت

مغزم به تیزی مژه از استخوان کشید

دل دوش می پرید که من مرغ زیرکم

آمد، به دام زلف خودش موکشان کشید

بتوان کشید تافتگی های زلف او

لیکن چو تیر غمزه زند چون توان کشید

بالا کشید زلف و دلم کی رسد به من

کو را به بام برد و ز ته نردبان کشید

گیرم عنان صبر ز دستش، و لیک صبر

خود رفت آنچنان که نخواهد عنان کشید

خسرو ز گلرخان به دم سرد مبتلاست

چون بلبلی که زحمت باد خزان کشید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام