گنجور

شمارهٔ ۶۶۵

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

غمزه شوخت که قصد جان مردم می کند

هر کجا جادوگری آنجا تعلم می کند

مردم چشمم ز بهر سجده پایت را چو یافت

خاک پایت در دل دریا تیمم می کند

کوه جورت را نیارد طاقت و من می کشم

زانکه مردم می کشند جوری که مردم می کند

کاشکی صد چشم بودی از پی گریه مرا

چون لبت در گریه زارم تبسم می کند

هیچ فریاد دلم خواهی رسیدن، ای صنم

در سر زلف تو چون مجنون تظلم می کند

عشق با تقوی نسازد بعد ازین ما و شراب

ای خوش آن کف کاشنایی با لب خم می کند

بنده خسرو عاشقی را دست و پایی می زند

لیک چون روی تو بیند دست و پا گم می کند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام