گنجور

شمارهٔ ۶۴۶

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

رفتیم از چشم و در دل حسرت رویت بماند

بر شکستی و به جانم نقش گیسویت بماند

سر گذشتی بشنو از من، داشتم وقتی دلی

سالها شد در فرامش خانه مویت بماند

دی خرامان می گذشتی خلق بیدل مانده را

گریه ها پیشت روان شد، چشمها سویت بماند

مردن من بین که چون شب بازگشتم از درت

کالبد باز آمد و جان بر سر کویت بماند

گردنت آزاد باد و خون من در گردنم

چون به کشتن خو گرفتی و همان خویت بماند

رفت جان پر هوس تا بوسد ابروی ترا

هم در آن بوسیدن محراب ابرویت بماند

زان شبی کین سو گذشتی گیسوی مشکین کشان

تاکنون مستم که تو بگذشتی و بویت بماند

بو که باز آید دل و جان گرفتارم ز تو

از بدت گفتن زبان در کوی بدگویت بماند

این به گفتن راست می آید که خسرو، خوش بزی

چون زید بیچاره ای کز دیدن رویت بماند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام