گنجور

شمارهٔ ۶۴۱

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خوبرویان چون به سلطانی علم بالا کشند

شیر مردان را به زیر تیغ جانفرسا کشند

جان کنان شب زنده دارند اهل عشق و در سخن

صبح وار از آفتاب خود دمی بالا کشند

پیر عاشق پیشه ام، به کاین مصلای مرا

خدمتی را زیر پای شاهد رعنا کشند

بسکه از رفتار خوش پای تو در جانم نشست

رخنه گردد جانم، ار خار ترا از پا کشند

از کرشمه لام الف کن زلف را بالای خویش

تا از آن بر نام هر مهروی نام لاکشند

وصل من این بس که خون من بریزند و ز خون

نقش من با نقش آن صورتگران یکجا کشند

با وجود خویشتن ما را دویی باشد، لیک

باک نبود گر کسان اره به فرق ما کشند

خسته حال خسرو از شیرینی عیش و نشاط

برکشیدی راست همچون هسته کز خرما کشند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام