گنجور

شمارهٔ ۶۳۴

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا جهان بود، از جهان هرگز دلم خرم نبود

خرمی خود هیچگه گویی که در عالم نبود

گر چه کار عاشقان پیوسته سامانی نداشت

اینچنین یک بارگی هم ابتر و در هم نبود

غم برون ز اندازه شد ما را و دل بر جا نماند

ای خوش آن وقتی که دل بر جای بود و غم نبود

غم همه وقت و طرب یکدم بود، باری مرا

در تمام عمر می اندیشم آن یکدم نبود

چرخ اگر بد با دل خرم بود، با من چراست؟

تا دل من بود، باری هیچگه خرم نبود

با دل مجروح رفتم دی به دکان طبیب

حقه را چون باز کرد، از بخت من مرهم نبود

گفتم این غمهای دل بیرون دهم تا وارهم

در همه عالم بجستم هیچ جا محرم نبود

آدمی خوشدل نباشد، گر چه در جنت بود

آدمی خود کی تواند بود، چون آدم نبود

دهر با مردم نسازد، زان خران دارند گنج

ور نه این مردار در ویرانه او کم نبود

گر توانی، خسروا، دل را عمارت کن، از آنک

در جهان کس را بنای آب و گل محکم نبود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام