گنجور

شمارهٔ ۶۳

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بس بود اینکه سوی خود راه دهی نسیم را

چشم زد خسان مکن عارض همچو سیم را

ما و نسیم صبحدم بوی تو و هلاک جان

نیست امید زیستن سوخته جحیم را

من به هوای یک سخن، تو همه تلخ بر زبان

چند نمک پراکنی این جگر دو نیم را

تو چو بهشت در نهان، ما و دلی و سوزشی

دوزخی از کجا خورد مائده نعیم را

من نه به خود شدم چنین شهره کویها، ولی

شد رخ نیکوان بلا عقل و دل سلیم را

شیفته رخ بتان باز کی آید از سخن

مست به گوش کی کند کن مکن حکیم را

عشق چو مرد را برد موی کشان به میکده

موی سفید ننگرد پیر سیه گلیم را

چون به خم شراب در غرقه بماند چون منی

هم ز شراب غسل ده دردکش قدیم را

قصه خسرو از درون گر به غزل برون دمد

دشنه سینه ها کند زمزمه ندیم را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهدی مح نوشته:

مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن

کانال رسمی گنجور در تلگرام