گنجور

شمارهٔ ۵۷۲

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گهیت از آشنایان یاد ناید

چنین بیگانه بودن هم نشاید

که داد آن بخت خوش روزی که ما را

ز در همچون تو خورشیدی در آید

شبم کابستن است از قید اندوه

نپندازم کزو صبحی برآید

مخوان در بوستان و باغم، ای دوست

که آنجا هم دلم کم می گشاید

زبانی می دهم دل را، ولیکن

نهد بر جان ز دیده چند باید

مرا گفتی که جان می باید از تو

من بیچاره را دیگر چه باید

سر آن ناز بازی کردم، ای باد

که مرگ من ترا بازی نماید

رهی بنما که نتوان زیست بی تو

ولیکن خویش را می آزماید

نگیرد جز گرفتاران دل را

غزلهایی که خسرو می سراید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام