گنجور

شمارهٔ ۵۵۹

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

جفا کن بو که این دل بازگردد

دمی با جان من دمساز گردد

به رعنایی چنین مخرام و مستیز

که شهری نیم کشت ناز گردد

چو نامت گویم و ناله برآرم

دل و جان همره آواز گردد

نگویم حال خود با کس نخواهم

که کس با درد من انباز گردد

چو ما مردیم بگشا روی و بگذار

که درهای قیامت باز گردد

چه حد هر خسیسی لاف عشقت

مگس نبود که صید باز گردد

چه جای عافیت باشد دلی را؟

که گرد غمزه غماز گردد

گر آهو چند تگ دارد، نشاید

که گرد ترک تیرانداز گردد

کند افسانه روز بد خویش

شبی گر خسروت همراز گردد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام