گنجور

شمارهٔ ۵۱۸

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ما را غم آن شوخ، اگر بنده نسازد

این غمزده با حال پراکنده نسازد

شیرین دهنش نازده صنع خدایست

ورنه لب مردم ز شکر خنده نسازد

سر تا به قدم جمله هنر دارد و خوبی

عیبش همه آن است که با بنده نسازد

اکنون که مرا کشت، بگویند که باری

خود را به ستم غمکش و شرمنده نسازد

جانا، ز غمت مردم و از جور برستم

گر بار دگر لعل توام بنده نسازد

گفتی که به افتادگی خویش دلت سوخت

خود را که بود پیش تو کافگنده نسازد؟

آخر ز دل خسرو بیچاره برون شو

کاین خانه درین آتش سوزنده نسازد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام