گنجور

شمارهٔ ۵۰۱

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عاقل ندهد عاشق دل سوخته را پند

سلطان ننهد بنده محنت زده را بند

ای یار عزیز، انده دوری تو چه دانی؟

من دانم و یعقوب، فراق رخ فرزند

عیبم مکن، ای خواجه که در عالم معنی

جهل است خردمندی و دیوانه خردمند

تا جان بود، از مهر رخش بر نکنم دل

گر میر نهد بندم و گر پیر دهد پند

آن فتنه کدام است که بنیاد جهانی

چون پرده ز رخسار برافگند، برافگند

بر من مفشان دست تعنت که به شمشیر

از لعل تو دل بر نکنم، چون مگس از قند

در دیده من حسرت رخسار تو تا کی

در سینه من آتش هجران تو تا چند

ناچار چو شد بنده فرمان تو خسرو

چون گردن طاعت ننهد پیش خداوند؟

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام