گنجور

شمارهٔ ۴۹۴

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

باد آمد و بویی زنگارم نرسانید

پنهان سخنی از لب یارم نرسانید

فریاد من خسته رسانید به کویش

فریاد که در گوش نگارم نرسانید

افسوس که بگذشت همه عمر به افسوس

بخت آرزوی دل به کنارم نرسانید

ایام جوانی به سر زلف بتان شد

اقبال به سر رشته کارم نرسانید

چون بلبل دی با نفس سرد بمردم

ایام به گلهای بهارم نرسانید

چه سود ازین لاف عیاری که سیاست

سر بر شرف کنگر دارم نرسانید

گفتم که خوردم تیری و ایمن شوم، آن نیز

آن کافر دیوانه سوارم نرسانید

مشتاق ملک خاک شدم بر در دهلیز

دولت به سراپرده یارم نرسانید

صد شربت خون داد به خسرو ز غم عشق

یک جرعه می وقت خمارم نرسانید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام