گنجور

شمارهٔ ۴۷۸

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آن را که سر و کاری با چون تو نگار افتد

سر پیش تو دربا زد چون کار به کار افتد

سنگ است نه دل کو را با زلف تو افتد خویش

بس طرفه بود سنگی کو بر سر مار افتد

افتد چو تو برخیزی در پای تو صد عاشق

زین جمله چه برخیزد، با آنکه هزار افتد

جان خاک شود زین غم کز زلف تو وامانده

گل خشک شود برجا گر یاد بهار افتد

صد گریه کند مردم تا تو به کنار آیی

صد موج زند دریا تا در به کنار افتد

از ناوک مژگانت افغان نکنم هرگز

گه گه گذر بلبل هم بر سر خار افتد

القصه برآوردی گردی ز دل خسرو

هم دیده نمی خواهد کش با تو غبار افتد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام