گنجور

شمارهٔ ۴۷۱

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل باز به جوش آمد، جانان که می آید

بیمار به هوش آمد، در مان که می آید

وه جان کسان هر سو، صد قلب روان از پس

خوانیش چنین لشکر، سلطان که می آید

ای دل، تو نمی گفتی کاینک ز پی مردن

اسباب مهیا کن آن جان که می آید

زان خال و خط مشکین با جمله بلا دیدم

این آیت رحمت بین در شان که می آید

ای ترک، مگو آخر بهر دل مسکینی

کز سوی تو بر جانم پیکان که می آید

خود نامه خویش آورد از بهر قصاص من

سر خاک ره قاصد فرمان که می آید

سیل مژه را رخنه انباشه شد، یارب

کان آب به چشم من تازان که می آید

خسرو به رهش باری قربان شد و بریان هم

تا باز ببین کان هم مهمان که می آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام