گنجور

شمارهٔ ۴۵۸

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چو جان عاشقان آن ماه را سلطان و خان سازد

جهانی پیش او خود را غلام رایگان سازد

خرامان می رود آن شوخ و در وی عالمی حیران

بزرگ آن صانعی کز آب آن سرو روان سازد

بر ابرو خال دارد آن بت و جانم فدای او

در آن دم کو بسی دل طعمه زاغ و کمان سازد

سر آن چشم گردم، چون به ناز و شیوه و شوخی

گهی مستی نماید، گاه خود را ناتوان سازد

هزاران را ببین چون خاک در کویش پراگنده

که آن بازنده شطرنج هوس زین استخوان سازد

بود معشوق چون شمعی، خوش آن پروانه عاشق

که مهمانش رسد وز شعله نقل میهمان سازد

امان هرگز نباشد عاشق بیچاره را از غم

مگر آنگه که کوی خویش را دارالامان سازد

به بیماری غم خسرو، برای زیستن هر دم

نوای خویش را از خون دل تعویذ جان سازد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام