گنجور

شمارهٔ ۴۰۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

لطافت تو چنان در خیال ما بنشست

که تا به حشر نخواهد دل از کمند تو رست

زبون چشم زبون گیر تو شدم، چه کنم؟

چه حیله سازد هشیار پیش مردم مست

ز کشته پر شده شهر و کشنده پیدا نی

دهان تنگ تو پیدا شده ست، میری هست!

مرا نگینه دل کز گزند ایمن بود

فتاد و سنگ جفای تو باز خورد و شکست

شکسته طره تو از کجاست، از دل من؟

چنین بود، چو کند کس خرابه را دربست

چرا پیاله خون می دهی مرا هردم

چنین که می رسد از جور چرخ دست به دست

بیا چو آب خضر تا ببینیم در پای

بسان خاک که در پای آب گردد پست

اگر ز خسروت آزار بود، تازه مکن

مکاو ریش کهن را چو سر بهم پیوست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام