گنجور

شمارهٔ ۳۷۸

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بتی کز ویم رو به دیوانگی ست

اگر جان توان برد فرزانگی ست

زدم دی به زنجیر گیسوش دست

مرا گفت، باز این چه دیوانگی ست

دلم برد بر بوسه پروانه وار

ستد جان که این حق پروانگی ست

درونم پر از یار گشت و هنوز

ازان سو که یارست بیگانگی ست

نگارا، خیال ترا مدتی ست

که با مردم دیده همخانگی ست

مرا کشتی آخر تراکس نگفت؟

که بیچاره کشتن نه مردانگی ست

شد از عشق خال تو خسرو هلاک

چو مرغی که مرگش زبی دانگی ست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام