گنجور

شمارهٔ ۳۷۵

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل من به جانانی آویخته ست

چو دزدی کز ایوانی آویخته ست

فدا باد جانها بدان زلف کش

به هر تار مو جانی آویخته ست

چه زنار کفرست هر موی او

که در هر یک ایمانی آویخته ست

بتان را مزن سنگ، ای پارسا

به هر بت مسلمانی آویخته ست

غمم سهل گیرید و مسکین کسی

که در زلف جانانی آویخته ست

زهی دولت صید جانم که او

به فتراک سلطانی آویخته ست

نبینم جهان جز جگر پاره ای

به هر نوک مژگانی آویخته ست

خراشیده باشد دل بلبلی

که در شاخ بستانی آویخته ست

چو خسرو اسیر تو شد رحمتی

که دردی به درمانی آویخته ست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام