گنجور

شمارهٔ ۳۷۳

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دلم برد و بوی وفایی نداشت

دلش راز غم آشنایی نداشت

تحمل بسی کرد گل در بهار

ولی پیش رویش بقایی نداشت

زهی جان به جانان سپرده، دریغ

که در خورد همت صلایی نداشت

صبوری برون شد ضروری ز من

که در سینه تنگ جایی نداشت

کنون شیشه را بر طبیب آورم

که زاهد قبول دعایی نداشت

فلک عاشقی را چو بر من گماشت

جز این در خزینه بلایی نداشت

چه بینم به بیهوده در باغ دهر؟

که هرگز نسیم وفایی نداشت

فراهم نشد ریش عشق کهن

که پیکان خوبان خطایی نداشت

به زنجیر او، خسروا، دل مبند

که سلطان نظر بر گدایی نداشت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام