گنجور

شمارهٔ ۳۳۸

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نگار من که ز جنبیدن صبا خفته ست

بگوی بهر دلم، ای صبا، کجا خفته ست؟

درین غمم که مبادا گره به تار بود

بر آن حریر که آن یار بی وفا خفته ست

بیا بگوی که باز از چه زنده ای و هنوز

مگر که فتنه آن چشم پر بلا خفته ست؟

مخسپ ایمن کز گور عاشقان آواز

همی رسد که مپندار خون ما خفته ست

کسی که دعوی بیداری خرد کرده ست

به یک نظاره تو دیده ام به جا خفته ست

به خانمان همه کس خواب زندگی دارد

جز آنکه او ز هم آغوش خود جدا خفته ست

حساب وصل مدان، خسروا، اگر شیرین

به خواب در بر فرهاد مبتلا خفته ست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام