گنجور

شمارهٔ ۳۲۷

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هنوز آن رخ چون ماه پیش چشم من است

شکنج جانم ازان زلف در هم و شکن است

چه سود پختن سودا چو شمع جانم سوخت

ز آتشی که مرا در درونه شعله زن است

شبم که تا به قیامت امید صبحش نیست

نه این شب است که بخت سیاه روز من است

به طعن و سرزنش، ای پندگو، چه ترسانی

سر مرا که قدمگاه سنگ مرد و زن است

هزار نامه اسلام پاره کرد خطیب

که باز نامه کفر هزار برهمن است

مگو که بر لب تو لب نهاده ام در خواب

مرا که جان به لب آمد چه جای این سخن است

نه آنچنانست که جایت نگه تواند داشت

لطافتی که به بالای سرو و نارون است

چه خوانیم سوی گلزار ترک خسرو گیر

کجا اسیر رخت را سر گل و سمن است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام