گنجور

شمارهٔ ۳۱۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

باز آن حریف بر سر سودای دیگرست

هر ساعتی به خون منش رای دیگرست

دل برده رخ به پرده نهان می کند ز من

این وجه جز به مرده تقاضای دیگرست

راضی نمی شود به دل و دیده هجر او

این دزد در تفحص کالای دیگرست

پندم مده که نشونم، ای نیکخواه، ازآنک

من با توام، ولی دل و جان جای دیگرست

خارادل است یار، دلی کاندهش کشد

آن را تو دل مگوی که خارای دیگرست

دیوانه گشت خلق که از سحر چشم او

هر دم به شهر فتنه و غوغای دیگرست

از بهر آنکه دست نماید به جاودان

هر ساعدیش را ید بیضای دیگرست

به گر به بوسه ای بخرد زرد روییم

کیش زعفران نه در خور حلوای دیگرست

خسرو به یک نظاره رویش ز دست شد

وین دیده را هنوز تمنای دیگرست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام