گنجور

شمارهٔ ۲۹۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای دل، غمین مباش که جانان رسیدنی ست

در کام تسمه چشمه حیوان رسیدنی ست

ای دردمند هجر، مینداز دل ز درد

کاینک طبیب آمده، درمان رسیدنی ست

ای آب دیده، ریختنی گرد کن گهر

کان پادشا درین ده ویران رسیدنی ست

ای گلستان عمر، ز سر برگ تازه کن

کان مرغ آشیان به گلستان رسیدنی ست

پروانه وار پیش روم بهر سوختن

کان شمع دیده در شب هجران رسیدنی ست

در ره بساط لعل ز خون جگر کشم

کان نازنین چو سرو خرامان رسیدنی ست

جانی که از فراق رها کرد خانه را

یاد آورید کارزوی جان رسیدنی ست

با خویش می زدم که فراق ار چنین بود

این چاشنیت در بن دندان رسیدنی ست

آورد بخت مژده که خسرو تو غم مخور

تیر بلا به سینه فراوان رسیدنی ست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام