گنجور

شمارهٔ ۲۷۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای که روی تو حیات جان است

دیده جایت شده جای آنست

ماه را از رخ چون خورشیدت

در شب چاردهم نقصانست

سخن اندر لب تو دل ببرد

دل چه باشد، سخن اندر جان است

بی لبت هر لب لعلی که گزم

سنگ ریزه به ته دندانست

ناتوانم، که غمت با من کرد

هر چه از جور و جفا بتوانست

سلک در گشت مرا ز آب دو چشم

تار هر رشته که در دندانست

به گه گریه سواد چشمم

تیره، گویی که شب بارانست

گفتیم غم مخور و آسان گیر

این به گفتن، صنما، آسانست

دور از شعله آه خسرو!

که دلش سوخته هجرانست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام