گنجور

شمارهٔ ۲۱۳

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

روزی از دست جفا آخر عنان بستانمت

داد خود دانم از این پس بر چسان بستانمت

رود اشکم گر گریبان گیردم از دست تو

دامنت گیرم گهی و انصاف جان بستانمت

عمر در کار تو شد، زین پس من و لعل لبت

یا بمیرم یا حیات جاودان بستانمت

روی بر خاک درت مالم، وگر فرمان دهی

خاک آن در هم به نرخ زعفران بستانمت

بر نمک می خواهم انگشتی زنم، لب را مدزد

هم به شرط چاشنی بویی ز جان بستانمت

ور بیفتد جان قبول و زر ندارم چون کنم

رنگ روی خود، مگر زان آستان بستانمت

یوسف عهدی، اگر خسرو بود قیمت گرت

ور دهم ملک دو عالم رایگان بستانمت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام