گنجور

شمارهٔ ۱۹۳۰

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مرا دل با یکی مانده ست جایی

که ناید روزی از کویش صبایی

همه کس ز آتش بیگانه سوزد

من مسکین به داغ آشنایی

بیا، ای زاغ، کاین آن استخوان است

که بر وی سایه اندازد همایی

مزن طعنه پریشانیم بگذار

که عمرم رفت بر باد هوایی

به جرم عشق کشتن حاجتم نیست

که داند عشق کردن هم سزایی

مه و خورشید گو، بر جای خود باش

که ما هم شاهدی داریم جایی

ز عشقت کار من جایی رسیده ست

بجز مردن نمی بینم دوایی

ز تیغت بیم خسرو بیش از این نیست

که گیرد دامنت خون گدایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام