گنجور

شمارهٔ ۱۹۲۴

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

صبا زلف ترا گر دم ندادی

گره بر کار من محکم ندادی

ور از درد دل ما بودی آگاه

مشاطه گیسویت را خم ندادی

وگر در عقل گنجیدی خیالش

ورق بر دست نامحرم ندادی

حکیم ار عشق دانستی، خرد را

نشان سوی بنی آدم ندادی

وگر عاشق به دست خویش بودی

عنان دل به دست غم ندادی

وگر جاوید بودی ملک مقصود

سلیمان دیو را خاتم ندادی

صبا هم دوزخی دانست ما را

وگرنه سوز ما را دم ندادی

ستد جان و جوانی داد ما را

چه می کردم، اگر آن هم ندادی

خلاصی دیدی ار خسرو ز زلفش

گره ها را ز گریه نم ندادی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام