گنجور

شمارهٔ ۱۸۹۷

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دلم که لاف زدی از کمال دانایی

نگر که چون شد از اندیشه تو سودایی

دمی اگر چه که جان من از تو تنها نیست

به جان تو که به جان آمدم ز تنهایی

در انتظار نسیمی ز تو به راه صبا

گذشت عمر گرامی به باد پیمایی

اگر چه عرصه عالم پر است از خوبان

بیا که از همه عالم مرا تو می نایی

چو وصل نیست مرا، قرب تو همینم بس

که استان خود از خون من بیالایی

چو گل فشانی بر دوستان خود کم از آنک

مرا طفیل همه سنگسار فرمایی

دلم که رفت، نیاورد یاد هم چیزی

از آن مسافر آواره گرد هر جایی

درید جامه عمر و نماند آن مقدار

که زیر پا بکشم دامن شکیبایی

به بند باز نیامد چو خسرو از خوبان

رهاش کن که بمیرد کنون به رسوایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام