گنجور

شمارهٔ ۱۸۸۶

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای شب تیره به گیسوی کسی می مانی

وی مؤذن تو به فریاد رسی می مانی

چه خبر داری از آن قافله، ای مرغ سحر؟

که ز فریاد به نالان جرسی می مانی

گریه می خواست همی آیدم از دیدن تو

زان که، ای سرو، به بالای کسی می مانی

عمرم آن است که در دیده همی آیی، لیک

مردن این است که در دیده بسی می مانی

صد شبم چشم به ره مانده و روزی که رسی

طاقتم نیست، اگر یک نفسی می مانی

آخر، ای دل، چه کنم با تو، به هر جا که روی

عاقبت بسته به دام هوسی می مانی

آه سوزنده چرا دود ز تو برنآرد؟

خسروا، چون تو نزاری، به خسی می مانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام