گنجور

شمارهٔ ۱۸۶۳

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای ز رویت چشم جان را روشنی

زلف مشکن تا دلم را نشکنی

گفتم ایمن شو که من زآن توام

عید بر عمر است و آنگه ایمنی

چیست کز دستم نمی نوشی شراب؟

روشنم شد تشنه خون منی

هر زمان گویی منال از دوستان

چه اندر بازی، ای یار، افگنی؟

آخر این جان است کز تن می رود

آخر این تیغ است و بر من می زنی!

مانده با دامان آن یوسف دلم

آخر این خون هم در آن پیراهنی

پاک دامانی، تو دانی چاره چیست

ما و معشوق و می و تردامنی

تا چه خواهد شد، ندانم حال من

من اسیر و تیغ خوبان گردنی

خسروا، از کندن جان چاره نیست

چون نمی آری که دل را بر کنی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام